اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

806

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

عارف نشايد خواندن . و اين خود ميان خلق متعارف است ، از بهر آنكه هركه به خداى عز و جلّ عالم نباشد جاهل باشد ؛ و جاهل به خداى عز و جلّ مؤمن نباشد . پس هركه را صفت ايمان باشد بايد كه به خداى تعالى عالم باشد ؛ از بهر آنكه علم و جهل ضدين‌اند ، چنان كه كافر نبود مگر جاهل ، مؤمن نبود مگر عالم . و اسم ايمان اسمى است عام بر همه مؤمنان واقع است . عالم و جاهل مطيع و عاصى ؛ و لكن عارف نگويند مگر آن كسى را كه وى را زيادت مقامى باشد اندر قرب با خداوند عز و جلّ بر مقدار زيادت مجاهدات . پس استحقاق نام عارفى باشد ، از بهر آنكه تثقيف ظواهر بر مقدار مكاشفان بواطن است . هركه را بينند كه وى را مراعات آداب ظواهر بيشتر باشد ، دانند كه وى را اندر باطن مشاهدت حقايق بيشتر است . گويند اين كس عارف است ، و اين كس با غير وى اندر ايمان برابر ؛ و لكن يكى مصدق به خداوند خويش ، و اندر سر وى چندانى مشاهدت تعظيم نباشد كه از معصيت منع كند وى را . تا خداوند عز و جلّ آكل ربا را مؤمن خواند گفت : يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا [ لا تَأْكُلُوا الرِّبَوا أَضْعافاً مُضاعَفَةً . ] . [ و قاتل عمد را مؤمن خواند و گفت : يا ايها الذين آمنوا ] كتب عليكم القصاص فى القتلى ؛ و شارب خمر را مؤمن خواند گفت : يا ايها الذين آمنوا لا تقربوا الصلاة و انتم سكارى ، و دروغ زن را مؤمن خواند گفت : يا ايها الذين آمنوا لم تقولون ما لا يفعلون ، و آكل مال حرام را مؤمن خواند گفت : يا ايها الذين آمنوا لا تاكلوا اموالكم بينكم بالباطل ، با چندين معاصى نام ايمان برنداشت . و مؤمن نبود به خداى مگر به خداى عالم . از اين معنى گفت : « اباح العلم للعامة » . و مؤمنى ديگر باشد كه از اين معانى يكى نكند تعظيم خداوند عز و جلّ را . و تعظيم جز مشاهدت سر نباشد . اگر اين بنده را اندر سر زيادت معرفتى نبودى كه آن ديگر را نيست ، از اين همان آمدى كه از آن آمد ، و اگر آن را همان ديدار بودى كه او را همچنين متقى بودى كه اين است . و آنگه ديگرى باشد از اين برتر به مقام كه از اين خلافها هيچ چيز نكند و نه نيز بينديشد . و نيز كسى باشد از